تبليغاتX
شهر من آباده

خیلی سعی کردم تا به خواسته شما عزیزان مطالب این وبلاگ فقط و فقط درباره آباده باشد و بس، اما موج تخریب ها و توهین ها در این چند روزه به خاطر آزادانه فکر کردن و آزادنه عمل کردن گلشیفته سینمای ایران در خبرگزاری ها و روزنامه های دولتی به قدری دردناک بود که نتوانستم در برابر این همه ناجوانمردی در حق کسی که میم مثل مادرش ساعتها اشک را بر چشمانمان جاری ساخت بی تفاوت باشم .....

و خیلی بهتره این رویداد را از زبان مسیح علی نژاد ،ابوذر آذران و حسین زمان ببینیم :

 

مسیح علی نژاد :

لبخند ناب گلشیفته چون اشک و ضجه مادرانه اش در میم مثل مادر  دلی از ما برد که هنوز میان خنده و بغض مانده ایم کدام را برگزینیم. اصلا بگذار فعل هایم را جمع نبندم و بیخود به نمایندگی از این نسل پیچیده و درد کشیده که هر یک ساز خود می زند حرف نزنم. خودم را می گویم و از حس خودم برایت می نویسم گلی سینمای ایران.

دیروز دوباره با تو هم حس بودم.  عین همان روز که با صدای فریاد های  دل خراش تو و نفس تنگی کودکت در میم مثل مادر، های هوارم بلند شد و صورت به زشتی کج و کوله کردم و گوشه سینما، روی زمین سرد زانو زدم و با تو گریستم.

تو راهروها را می دویدی تا جنین از بطن بیندازی ، من انگار جنین در بطن داشتم. جوان تر بودی و شاداب تر از من  اما  دردهای همه این سالهای مرا چه خوب زار زدی که اگر نمی زدی این گلو خود می درید از  هجوم دردی که هنوز مانده ام جنس اش از چیست که چنین گاهی زمین گیرم می کند . با تو مادرشدم ، با تو دربه در شدم و با تو مردم آن روز . آنقدر همه را مشعوف بازی هنرمندانه و گریه رندانه ات کردی که حتی دولت معلوم فعلی را هم چنان به وجد آوردی که فیلم ناب “میم مثل  مادر ” را در بسته ها و هدایای نوروزی تقدیم دانشجویان خارج از کشور کرد که الگویی تمام عیار شوی از یک مادر و زن ایرانی برای  دانشجویان تا مبادا ظواهر غرب ظرایف ایثارگری یک  مادر ایرانی را از یادشان ببرد.

دیروز این الگو ناگهان رخت ریا از تن در آورد . حالا دست های تو عریان بود و موهای پریشان تو آشفته تر از همیشه بر صورت رها مانده بود.  در کنار ستاره های سینمای هالیوود  مغرورانه ایستادی  و معصومانه به دوربین ها لبخند زدی. من حال دولت معلوم را نمی دانم  اما حال خودم خوش بود . نمی دانم وزیر علوم و رئیس دولتش وقتی موهای رها و چشم های سیاه تو را دیروز در رسانه های ایران و جهان دیده اند بر خود نفرین فرستاده اند که چرا همین امسال فیلم تو را مغرورانه برای دانشجویان همه کشورها هدیه فرستاده اند یا نه تفسیری دیگر گونه بر فریب خوردگی تو می نویسند و مسولیت خود سبک تر می کنند اما من و به گمانم باقی هم نسل های من از اینکه تو دروغ نگفتی با تو لبخند زدیم و گفتیم :

بلاخره یکی پیدا شد که شال و کلاهش به تن اش زار نزد و تصمیم گرفت خودش باشد. بلاخره یکی  لباس  مسلمانی  را به باد طعنه و طنز و سخره نگرفت که چندین قلم آرایش و چند گیس از گوشه روسری نیمه اش بر شانه بیندازد تا نشان دهد از فرط ترس و امید به بازگشت به حجاب قانونی کشورش پایبند است.

اما گلی یادت نرود تو و باقی کسانی که دیگر فقط مال خودتان نیستید و کم کم  می شوید سهم  یک ملت دلداده، به همین راحتی ها نباید دل از دلدادگان ببرید و بروید پی کار خودتان . یادت نرود خیلی ها هنوز در جشنواره فجر صف می کشند برای نقش آفرینی های گلشیفته به نام پدر، برای گلشیفته اشک سرما ،برای گلشیفته میم مثل مادر و برای گلشیفته فراهانی.

می دانم این نوشته را هیچ جا نمی توانم منتشر کنم . آخر من و باقی روزنامه نگاران ،معذورتر از تو و  تو جسورتر از مایی  اما  دلم نیامد که نگویم  هرجا دلت خواست و هر جا که اینده ات روشن تر بود برو  اما به این راحتی ها حرف از نیامدن نزن.

روسری از سر برداشتن  تو  که به حجاب باور نداری به همان اندازه برایم ارزشمند است که روسری بر سر کردن یک دوست مسلمان در همان سرزمین آزادی که به تو نیز اجازه انتخاب داده است. راست گفتن تو به همان اندازه به دل می نشیند که راسخ بودن معتقدان. برای من هم تو که دروغ نگفتی و هم او که به واسطه ایمان و اعتقاد اسلامی اش حجاب از سر بر نمی دارد به یک اندازه عزیزید و به همان اندازه منفور آنان اند که به ضرب چماق روسری بر سر می کنند و به ضرب چماق روسری از سر بر می دارند .

حالا با این موجی که به راه انداختی از چه می هراسی؟ چه کسی جرات در افتادن با موجی که به راه افتاده را دارد؟ آزاد باش و به ایران برگرد. سینمای ایران حق تو است و تو حق سینمای ایرانی.  مگر عده ای هنر فروش که اینک بر مصدر قدرت نشسته اند می توانند  به همین آسانی با آبروی کشوری بازی کنند  و ستاره ای که اینک در جهان می درخشد را از درخشیدن بر پرده سینمای ایران  محروم کنند. خیال پرداز شده ام ؟ نه گلی جان چنین نیست. این همه گلو پاره می کنم که ما اگر یک گام به عقب بگذاریم دیگران ده گام به جلو می آیند و کشور را کامل صاحب می شوند اما نمی دانم  چرا دوستان گوششان بدهکار این حرف ها نیست و تا یک روسری از سر برداشتند و یا  نوشته و کتاب و مقاله ای در این سوی آب منتشر کرده اند از ترس مرگ خودکشی می کنند و سریع اعلام می کنند که دیگر به ایران بر نمی گردند. تو اینگونه نباش . آزاد باش و به ایران برگرد و محک بزن تحمل بزرگان کشوری را که مسلمانان آزاد لبنان را عزیز می دارند و کمک های ملیاردی برایشان حواله می کنند اما همان آزادی را برای مسلمانان کشور خود حرام می دارند. آزاد  باش و برگرد و اولین باش تا ببینی تا کجا قرار است هنرمندان ما علاوه بر بازی در نقش های  سینمایی  ”خود” را نیز نقش بازی کنند. می دانم جوانی و راه پیشرفت فراروی تو بسیار است اما شانه  کوچکت را پس نکش از پذیرفتن مسولیتی که هنرت برایت سبب ساز شد . این روزها تنها تو می توانی با حاشیه امنی که مهر ملت و نگاه مخاطب و نگاه جهانی  برایت رقم زده است ، کمی،  تنها کمی ریسک کنی و برگردی و راهی را بگشایی هرچند کوچک ، هرچند باریکه اما روزنه امید باش به اندازه خودت. از نیامدن نگو.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ابوذر آذران:

اگر این عکسها واقعی باشند ( که هستند ) باید عمر سینمایی گلشیفته فراهانی در داخل مرزهای ایران تمام شده تلقی گردد. دیگر تصویر زیبای این ستاره کم نظیر بر پرده سینماهای ایران الصاق نخواهد شد. این عکسها گلشیفته را در ایران نابود خواهد کرد. دیگر هیچ کارگردانی او را بازی نخواهد داد. ایران اسلامی هرگز گلشیفته را تحمل نخواهد کرد او به تاریخ سینمای ایران پیوست. او تمام شد.
این شال لعنتی در ایران یک تابوی مسخره است که تمام فقه و دین و هنر و علم را به بازی گرفته است. اجبار حجاب اگر چه از سوی بسیاری از مجتهدین و فقهای طراز اول از امام خمینی تا منتظری و طالقانی و کدیور مورد تردید قرار گرفته اما  ۳۰ سال است با قدرت تمام بر بانوان ایرانی تحمیل می شود. دختران در دانشگاه و خیابان و محل کار همواره به خاطر موهای عریانشان مورد عتاب واقع می شوند. در این میان زنان شاغل در عرصه عمومی مانند سینما، موسیقی، رسانه و ... بیشتر مورد نوازش (!) شریعتمداران از خدا بی خبر قرار می گیرند. چند تار موی بیرون زده یک بانوی خبرنگار و هنرمند فلک را به لرزه در می آورد و پاسداران ارزشها بی توجه به اعتبار هنری و رسانه ای و علمی ضربدر  قرمز بر نام او می کشند. این تصاویر گلشیفته را در بلک لیست جمهوری اسلامی قرار داد. گلشیفته تمام شد.
و گلشیفته آغاز شد. او اگر چه بر پرده سینماهای ایران نخواهد نشست، اگر چه دیگر هنرنمایی او دلهای مضظربمان را ارام نخواهد کرد، اگر چه او رنج بی پایان "مادر" را برای ما به تصویر نخواهد کشید، اگر چه دیگر بازی بی مانند او چشمهای ایرانیان را خیره نخواهد کرد، اگر چه ...؛ اما او جهان را تسخیر خواهد کرد. گلشیفته بر پرده سینماهای جهان خواهد نشست. خانه اش، ایران، برای او تنگ است هنرنمایی های گلشیفته شایسته عرصه ای به پهنای هالیوود است. چشمهای تنگ اهالی ایران و رفتارهای نادرست مسوولان هنری، نبوغ گلشیفته را بر نمی تابید. او با "مجموعه دروغ ها " آغاز می شود. این آغاز زیبا بر او مبارک!
افسوس! گلشیفته دیگر رنج ایرانیان را تصویر نخواهد کرد رنج بانوان ایران را! او به تازگی گفته بود برای خدمت به مردم موسیقی را کنار نهاده و سینما را گزیده است. اما دریغ که فرصتی بسیار اندک برای این خدمت بزرگ داشت. کاش خویشتن داری می کرد و همچنان آن شال لعنتی را بر سر نگه می داشت. کاش همچنان گلشیفته سینمای ایران می ماند.
او به یقین در هالیوود خواهد درخشید و جهانیان را به تحسین واخواهد داشت. گلشیفته اگرچه به سرنوشت هنرمندان تبعیدی دچار نخواهد شد هنرمندانی که اکثرا با خروج از ایران گمگشته و نابود شدند، اما دیگر گلشیفته ایرانی هم نخواهد بود. او شاید بتواند موفق تر از شهره آغداشلو  باشد اما همچون بازیگر فیلم موفق " خانه ای در شن و مه " فاصله بسیار غریبانه ای با ایران خواهد داشت. ایرانیان هنوز مرزهای جغرافیایی فرهنگ را نشکسته اند.
گلشیفته دو انتخاب بیشتر ندارد : حضور در هالیوود و بازی در کنار چهره های سرآمد سینمای جهان و پا نهادن به قله های والای موفقیت و ماندن در ایران و همکاری با کارگردان های ایرانی و دسته پنجه نرم کردن با مشکلات ریز و درشت سینمای ایران. طبیعی است که هر کسی در جایگاه گلشیفته، هالیوود را بر ایران ترجیح می دهد. او حق دارد از این لجن زار برود و خود را به قاف برساند اما طرفداران بسیارش در ایران چی؟ آنانکه برای دیدن فیلمهای او سر و دست می شکنند، آنانکه بازتاب زندگی خود را در صدا و تصویر او می یابند آنانکه او را جزیی از زندگی و تنهایی خود می دانند، چی؟
نخبگان ایرانی وقتی از کشور خارج می شوند عموما الینه شده و در غرب ماشینی شده، تعدیل می شوند و از التهاب بی مانندشان کاسته می شود. دیگر از آنهمه تلاش و در پی آن جنجال خبری نیست. انگاری غرب فتیله آنان را پایین می کشد. این مساله در مورد کسانی که به تازگی از ایران خارجی می شوند بیشتر صدق می کند اکبر گنجی نمونه این مدعاست. امیدوارم گلشیفته چنین نشود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حسین زمان :

حسین زمان

نميدانم چرا بايد از دست گلشيفته فراهاني عصباني بود . گلشيفته همان گلشيفته سابق است هيچ فرقي نكرده . همان كسي است كه زماني بعنوان يك هنرمند توانمند در اين مملكت به نقش آفريني مي پرداخت . آنچه بايد به آن توجه داشته باشيم اين است كه گلشيفته هم اكنون هماني هست كه ميخواهد باشد نه آن كسي كه مجبور بود باشد . گلشيفته هاي فراهاني تا زماني كه در مملكت خود زندگي ميكنند مجبورند نقش در نقش بازي كنند . يك نقش دائمي دارند در يك فيلم دائمي كه فيلم زندگي شان است . مجبورند براي ماندن و زيستن هر روز نقش بازي كنند نميتوانند خودشان باشند چرا كه نميگذارند خودشان باشند پس مجبورند در فيلم زندگي خود نيز بازيگري كنند . كار سختي است در عين حضور در سكانس هاي مختلف زندگي مجبوري به نقش آفريني هاي ديگر بپردازي . اين هنرپيشگي نهادينه شده از ويژه گي هاي اكثريت ما مردم اين مرز و بوم ميباشد . البته متاسفانه در بسياري از موارد رنگ نفاق به خود ميگيرد . بايد نقش يك حزب اللهي را بازي كنم تا در فلان اداره استخدام شوم . بايد ريش بگذارم تا ترفيع بگيرم . بايد چادر به سر كنم تا انتقالي ام جور شود . بايد دكمه بالايي پيراهنم را ببندم و يك تسبيح به دست بگيرم تا در گزينش رد نشوم . بايد مدرك قلابي جور كنم تا پرستيژ اجتماعي داشته باشم و …… هزاران بايد ديگر . همه اينها يعني نقش بازي كردن اما نه به معناي هنرپيشگي بلكه به مفهوم نفاق . هر روز شاهد چهره زشت نفاق در جامعه هستيم ، نفاقي كه تبديل به يك عادت شده است .

بیایید یاد بگیریم به آزادی به عقیده افراد و به حق انتخاب دیگران احترام بگذاریم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نظرات شما عزیزان  مرا در با بردن سطح وبلاگ یاری می رساند. با من در ارتباط باشید :

نوشته شده توسط در جمعه نوزدهم مهر 1387|


به اشتراک بگذارید :  Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Delicious :: Digg :: Greader


گردش برنا در شهر معماري و خلاقيت؛ آباده
آثار باستاني آباده را نشان مي دهيم و با افتخار مي گوييم: براساس مطالعات انجام شده اولين شهر آپارتمان نشين در جهان در آباده بنا شده است. اما عکس از بناهايي که جز چند طبقه نصف و نيمه چيزي از آن به جاي نمانده است و هر روز به مرگ کامل نزديک تر مي شوند خبر مي دهند... و ما تنها مي گوييم:"متاسفانه در حال تخريب است، متاسفانه نظارت نمي شود، متاسفانه توجه نمي شود، متاسفانه و ..." و بعد قول مي دهيم ،تلاش مي کنيم و هزار کار ديگر تا آثار را حفظ کنيم اما باز هم فراموش مي کنيم.

در فاصله 638 كيلومتري پايتخت شهري است که قدمتش بيشتر از هزار سال دارد. زماني که كريم خان زند، شيراز را به عنوان پايتخت ايران انتخاب كرد اين شهر رشدش دو چندان شد. نام اين شهر که روي دشت وسيعي با ارتفاع 2000 متري به نام «سرحد» در استان فارس واقع شده است " آباده" است. شهري که امروز ديگر تناسبي ميان نامش و وضعيت‌اش وجود ندارد...

امروز در فاصله بسيار دور از آباده و در دل پايتخت ايران به نظاره آثاري نشسته‌ايم که از غم تنهايي در ديوارهاي نمايشگاه به سوگ نشسته اند. قدمت اين سرزمين را به دوره ساسانيان نسبت مي‌دهند. اما شکوه و عظمت به جا مانده از بناها حاکي است که اين سرزمين قدمتي دوچندان داشته و امکان ندارد چنين تمدني با اين ريزه کاري‌ها در معماري ناگهان از دل يک دوره تاريخي بيرون بيايد و بي شک زيربنايي بس عميق تر پشت اين تمدن خوابيده است.

نمايشگاه عکسي از اين آثار برپا شد تا عظمت هنر و معماري ايراني را به رخ کشيده شود که چقدر پدران ما توانمند بودند و بدون هيچ ابزار خاصي، چوب ها را در ميان سنگ ها مي گذاشتند تا هنگام ساخت بنا سنگها نريزند و محکم در جايشان پابرجا بمانند...

آثار باستاني آباده را نشان مي دهيم و با افتخار مي گوييم: براساس مطالعات انجام شده اولين شهر آپارتمان نشين در جهان در آباده بنا شده است. اما عکس از بناهايي که جز چند طبقه نصف و نيمه چيزي از آن به جاي نمانده است و هر روز به مرگ کامل نزديک تر مي شوند خبر مي دهند.

از "قلعه ايزد خواست" که شباهت قريبي با ارگ بم کرمان دارد تا قصر بهرام گور که نامش انسان را به ياد شعر "بهرام که گور مي گرفتي همه عمر /ديدي که چگونه گور بهرام گرفت" مي اندازد همه در قاب عکس ها نشسته اند و روايتي را براي خود مي خواند .

کسي نمي داند چه مي خواند اما بي شک آواز شادي نمي خوانند آنها اين همه راه را تا پايتخت آمده اند تا بگويند که چگونه به نابودي کشيده شدند، چگونه بي اعتنا از کنارشان رد شده‌ايم و چگونه مغولان هزاره سوم پا روي تمدن مردمانشان گذاشتند.

گوهرهاي فراموش شده کوير

شهرهاي قديمي همچون آباده با قدمت بيش از هزار سال در دل کوير قرن ها همچون گوهري در دل صدف روزگار گذراندند و ازدست بلاياهاي طبيعي و انساني در امان مانده اند. اما تا به زمان ما رسيدند صدف شکسته شد و گوهر ها ترک خوردند، ترکي که روي دل تاريخ اين مرز وبوم خط کشيد و ناله اش را به گوش نياکان رساند و آن وقت بود که نياکان ما تاسف خوردند که چرا تمدن را به دست ما سپردند...

بناها به ياد مي آورند زماني را که "بهترين" در زمان خودشان بودند و مظهر و نماد يک ذوق بي بديل. به ياد مي آورند مردان سرزمينشان را که اولين مساجد را براي به جا آوردن عشق به خدا درون آتشکده ها بنا کردند و زنانشان را که سوزن مي زدند و با دستان توانمند به هنر منبت کاري و ملکي دوزي(گيوه دوزي) مي پرداختند.

و ما ...غرق شدن در دنياي هزاره سومي با تمام لذت ها و جذابيت هايش گاهي اوقات اين خاطرات را آنقدر در برابر لذت هايمان بي اهميت مي کند که براي بدست آوردن خواسته هايمان حاضريم بهاي گزافي را بدهيم بهايي که گاه به قدمت تاريخ و تمدن انسان برمي گرد بهايي که اگر بيشتر از جانمان نباشد کمتر از آن نيست و امروز همان روزي است که نظاره گر اين بها هستيم.

هر روز شکاف ميان ما و گذشتگان بيشتر مي‌شود شکافي که ما آن را بوجود آورديم. آنها بي تقصيرند روزي آنها گفتند که "ديگران کاشتند و ما خورديم ما مي کاريم تا ديگران بخورند" و کاشتند دانه ها را ساختند عمارت ها و بلند آوازه کردند نام ايران و ايراني را.

سالها را پشت سر گذاشتند تا اينکه تمدن را دو دستي تقديم ما کردند تا با درايت بيشتر و علم روزمان بيشتر بسازيم و تقديم آيندگان کنيم. اما به اسم صنعت و مدرنيته چه کرديم ؟ هر چيزي را به نابودي کشانديم از جنگل و کوه دريا تا دل کوير. کويري که سخاوتش به انداره بزرگي آسمان است و فرشتگان آسماني روي آن نماز عشق الهي به جاي مي آورند ما به فرهنگ خودمان هم رحم نکرديم...

راهنما مي گويد : "اينجا عمارت کلاه فرنگي است. يکي از بناهاي اصيل ايراني. اصل بنا مربوط به دوره قاجار است. ساختمان داراي نقشه اي تقريبا دايره اي بوده که در ميان باغچه اي کوچک در نزديکي يکي از ميادين مرکزي واقع شده است" اما از آن تعريف و تمجيد چيزي در قاب عکس ديده نمي شود جز عمارتي رو به زوال، عمارتي نابود شده به دست انسان هزاره سوم.

قدمتش آنقدر زياد است که مرگ بسياري از پادشان را به نظاره نشسته است که چگونه نامشان به خاطر ظلم و ستمي که کرده اند در ميان تاريخ گم شده است. حال نوبت خود اوست که اسير دنياي امروزي شود دنيايي که بي رحمانه تيشه به ريشه او و تاريخش مي زند تا جايي بيشتر براي پيشرفتش باز کند.

عکس‌ها با نگاهشان حرف مي زنند که اي مردمي که نام خود را متمدن گذاشته ايد  و آنقدر کبر در وجودتان است که اگر دنيا راهم به زير پايتان بريزند قانع نمي شويد. ما از دياري آمده ايم که مردمش روزي مي دانستند که تراس و بالکن چيست و چه استفاده اي دارد و در اصول معماري شان حتما جايي را براي ساخت تراس به ساده ترين شکل فراهم مي کردند.

اما امروز ما چه مي کنيم؟ نه تنها اين تراس ها و ساختمان ها را که سندي است محکم بر تاريخ اين مرز بوم به ويراني مي کشيم خودمان هم جايي براي ساخت تراس در معماري خانه هايمان نداريم...

بناهايي که منتظر نابودي اند

گاه عکس ها آنچنان گريه مي کنند که باران بهار در برابرشان زانو مي زند. صداي "هق هق" عکس ها شنيدني است. هنگامي که مي نالند از انسانهايي که از جهل و بي خردي با دستان خودشان روي ديوارهاي کارونسرايي که به خاطر هشت ضلعي بودنش جزو برترين آثار است يادگاري حک مي کند و آن هنگام است که تاريخ به ياد مي آورد حمله مغولان را به اين مرز و بوم...

و ما...هنگام غروب آفتاب از بالاي خانه هاي کوچکمان به عظمت، پيشرفت و تلاش انسان مي نگيريم. عظمتي که احساس مي کنيم به ما تعلق دارد. اما عظمت از آن ما نيست عظمت از آن کساني است که هزار سال قبل خانه هاي 5 طبقه مي ساختند و بعد از گذشت قرنها آثار به جا مانده و در حال تخريب نشان مي‌دهد کف خانه هايشان را آجر فرش مي کردند.

حال از آن خانه اعيان نشين که فرهنگ و تمدن ايراني را يدک مي‌کشيد تنها آجر فرش باقي مانده است. آجر فرشي که نقطه طلايي عکاس براي عکاسي شده و امروز يکه و تنها ايستاده تا هر که او آن بالا مي بيند فراموش نکند که هر آنچه امروز داريم از آن گذشتگان است گذشتگاني که...

اين سرزمين آنقدر گوهر در وجودش نگاه داشته که انسان بايد از ترس شکستن و نابودي پا به جلو نگذارد چرا که هر قدم او ممکن است ناله اين سرزمين را به عرش ببرد. اما کيست که اينگونه رفتار کند آنقدر چشم‌ها و گوش‌هايمان به روزمرگي عادت کرده که صداي خردشدن، نابود شدن و ناله هاي سوزناک اين بناها را نمي فهميم ناله هايي که از درد بي توجهي و خودخواهي ما فرياد مي زنند.

از خود خواهي ماست که فراموش مي کنيم که آسمان و زمين جلوه عشق به خداست و آنجا که طبيعت و تاريخ با ذوق انسانهاي نيک انديش گره مي خورد خلق مي شود آنچه قرنها بعد در کتاب ها و سمينارها به اثبات مي رسد. انسانهايي که نه فيزيک مي دانستند نه شيمي و نه رياضيات تا تحليل کنند، بررسي کنند و بعد بسازند. اما آنها بدون هيچ دانش آکادميکي ساختمانهايي را بنا مي کردند که از دل کوير تا اوج آسمانها بالا مي رفت.

تمدن آباده به جاي ما سر تسليم فرود مي آورد در قبال مردان و زناني دلير که با دستان خالي هنر و معماري اين مرز بوم را در بي مثال ترين شکل به تصوير کشيدندو تاريخ نظاره مي کند انسان آن تمدن را که چگونه فرزندش را به دوش گرفته تا از دل سختي ها او را نجات دهد.

و ما تنها مي گوييم :"متاسفانه در حال تخريب است، متاسفانه نظارت نمي شود، متاسفانه توجه نمي شود، متاسفانه و ..." و بعد قول مي دهيم ،تلاش مي کنيم و هزار کار ديگر تا آثار را حفظ کنيم اما باز هم فراموش مي کنيم.

قانون مي گذاريم بخش نامه مي فرستيم و هزار کار ديگر که براي گرفتن وام خانه سازي؛ اگر قدمت خانه کمتر از 12 سال باشد و خانه بيش از 20 سال ساخت، کلنگي به حساب مي آيد. شايد به همين اعتبار است که ما جاهايي همچون آباده را به تاريخ مي سپاريم تا در گذر زمان با خاک هم پيمان شوند؟

برگرفته ازشبکه خبری برنا

................................................................................................................................

نظرات شما عزیزان  مرا در با بردن سطح وبلاگ یاری می رساند. با من در ارتباط باشید :

    

نوشته شده توسط در جمعه پنجم مهر 1387|


به اشتراک بگذارید :  Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Delicious :: Digg :: Greader